مراد على شمس

48

با علامه در الميزان ( فارسى )

هردم دستخوش بحث و اشكال است ، الّا اينكه اصل فرضيه ، يعنى اينكه انسان حيوانى بوده كه در نتيجهء تحوّل انسان شده است ، امرى است كه همه آن را پذيرفته ، و بحث از طبيعت انسان را بر آن مبتنى كرده‌اند . اين فرضيه از آنجا بوجود آمد ؛ كه در ساختمان موجودات است بطور منظم كمالى ديده مىشود كه در يك سلسله مراتب معينى از نقص رو به كمال پيش رفته است و نيز تجربه‌هايى كه در زمينهء تطورات جزيى به عمل آمده ، همين نتيجه را تأييد مىكند . اين فرضيه است كه براى توجيه خصوصيات و آثار انواع مختلف فرض شده است بدون اينكه دليل مخصوصى آن را اثبات نمايد و يا عقيده‌اى مخالف آن را رد كند . بنابراين مىتوان [ اين را هم ] فرض كرد كه اين انواع به كلى از هم جدا و مستقل باشند ، بدون اينكه تطورى كه نوعى را به نوع ديگر مبدّل سازد در كار بيايد . آرى ما مىتوانيم نوع بشرى را پديده‌اى مستقل و غيرمربوط به ساير انواع موجودات فرض كنيم ، و تحول و تطور را در « حالات » او بدانيم نه در « ذات » او ، و اين فرضيه علاوه بر اينكه ممكن است مطابق تجربيات نيز باشد ، چون ما تجربه كرده‌ايم كه تاكنون هيچ فردى از افراد اين انواع به فردى از افراد نوع ديگر متحول نشده ، مثلا هيچ ميمون نديده‌ايم كه انسان شده باشد ، بلكه تنها تحولى كه مشاهده شده در خواص و لوازم و عوارض آنها است . « 1 »

--> ( 1 ) . الميزان ( 40 جلدى ) ؛ ج 7 ، ص 242 + الميزان ( 20 جلدى ) ؛ ج 5 ، ص 228 . [ با تلخيص و تصرف ]